کاغذ و قلم

می‌خواهم به آشتی بروم. به آشتی با دلم و به آشتی تو.

همه از معشوق‌هایشان می‌نویسند

من هم از تو

خدای خوب من

__________________________
می‌خواهم به سمت تو بیایم...مرا پاکیزه بپذیر
 
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ || يادداشت شما براي متن

نشستم از درد این روزهایم نوشتم، از حکایت قهر قلم با دستانم، راستش را بخواهی قلم که اختیار ندارد بخواهد ساز ناسازگاری کوک کند، بیشتر این دل من است که خیال همراهی با قلم و کاغذ را ندارد. نه تنها با کاغذ و قلم که این روزها حتی با زبانم نیز غریبه ست. مرا که حرف های درون سینه م پشت سد دهانم موج می خورند و می شکنند و اگر خوش شانس باشند تنها چند قطره از آنها فرصت بیرون ریختن از دریچه ی چشم هایم پیدا می کنند. 

داشتم حکایت همه ی این ها را مینوشتم که بعد دیدم نوشته هایم پیست نمی شوند اینجا، می بینی حتی تکنولوژی هم با زبان باز کردن من مخالف است. 

نوشته شده در جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ || يادداشت شما براي متن

 

 

 

یادم هست بچه که بودم یکبار در بازار آستارا گم شدم.

چنان از این رویداد ترسیده و مضطرب احوال بودم که تمامی جهان پیرامونم دور سرم می‌چرخید و تار بود... تا فکر پرورشگاه هم پیش رفته بودم در آن شهر غریب...
حال اکنونم نیز بسیار شبیه همان لحظات ترس و بهت و اضطراب گم شدگی ست... پدرم را گم کرده‌ام، شما نشانی‌اش را ندارید؟

 

____________________________


پ.ن: الها من غیر از تو رَبی ندارم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ || يادداشت شما براي متن

   گذشت، یکسال از من و روزهایی که باید می‌ساختمشان گذشت... گذشت و حالا امشب پرونده‌ی مرا به حضورت می‌آورند تا بخوانی و امضا کنی. اگرچه که هر روز و شب به حال من واقفی و از اندوخته و سوخته‌ام باخبری ولی اینکه یکباره یکسال گذشته‌ام را به تو عرضه کنند و بخواهی با ترازوی لیاقت و استحقاق مرا اندازه کنی و تقدیر امسالم را امضا کنی مرا از خویشتن می‌ترساند.
که چقدر نسبت به خدای خویش و نسبت به ولی خدای خویش بر روی زمین کاهلم.
یابن‌الحسن ببخش مرا، دلخوشی من فقط سلام‌های روزانه‌ام به شماست.


بیست و دوم رمضان المبارک 1435 ق

______________________________________

بی ربط نوشت: نگاهی به آرشیو کنی می‌بینی کاغذ و قلم ده سالگی‌اش را تمام کرد...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ || يادداشت شما براي متن

   چند روزی‌است که پیک خداوندگار دق الباب وجود کرده و ما را فراخوانده‌است به میهمانی بزرگ رمضان. لازم نیست جای دوری بروی، این میزبان عزیز خودش بر تو وارد می‌شود، سفره‌های رنگین از برکت و رحمتش را در وجودت می‌گسترد و نفس نفس‌هایت را معطر به ثنا و ثواب می‌سازد.
   امسال با خود عهد کرده‌ام به پاس آمدنش قربانی کنم. آری، دشنه‌ای از اراده تیز کرده‌ام تا به آن هر‌آنچه که بوی نفسانیت و غیر می‌دهد، در وجود خویش سر ببرم. امسال را به تمامیت اجزا و جوارحم قول داده‌ام که لحظه لحظه‌های رمضان را انسان زیست کنم.
   که مملکت وجود ما را تنها، سکونت انوار الهی سزاست.
   سربند جهادت را ببند که رمضان رزم‌گاه آمادگی برای جهاد اکبر است در طول سال...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ || يادداشت شما براي متن

سلام آقای من٬ سلام.
   عقربه‌ها ‌می‌گویند به شب نیمه شعبان به ولادت شما نزدیک می‌شویم ولی درون من غصه موج می‌خورد.
   غصه‌ی تکرار یک سال دیگر دوری شما... غصه‌ی تکرار بی تو گذشتن‌هایمان... غصه‌ی اینکه هنوز پس از هزار و صد و چهل سال هنوز برای آمدنت بزرگ نشده‌ایم...
   قربان دل دردمندتان شوم... غم ظهورتان بیش از آنکه بر دل‌های ما سنگینی کند، قلب پاک شما را به درد آورده ست... ما که نمی‌بینیم هر دوشنبه و هر پنجشنبه نامه‌ی اعمال این امت را... ما که نمی‌بینیم دردهای تمام دنیا را... این فقط شمایید که حجت پروردگار و صاحب زمین و زمانه‌اید.
یا صاحب الزمان
   اکنون که ذره‌ای از غم این دنیا به گوشمان رسیده تاب تحملش برایمان سنگی می‌کند. اینجا در حوالی ما هر لحظه به جرم عشق شما و اهل بیت شما دارد خون می‌چکد از چنگال دشمنان دون و پست اسلام....
اینجا همین حوالی ما دارد تبرهایی تیز می‌شود که به خیالشان می‌توانند تنه‌ی اسلام را قطع نماید...
   دیگر یاد گرفته‌ام شما را فقط برای خودم _برای تا جوانم دهی رخ نشانم_ نخواهم، برای بحرین، فلسطین، سوریه، برمه، عراق، مصر و برای سرتاسر این زمین بخوانم.
   بیا و به خاطر تمامیت این جهان ظهور کن...

شب نیمه ی شعبان است، بیا و عیدی ما را نصرت بر سپاهیان کفار و دشمنان اسلام قرار ده!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ || يادداشت شما براي متن

   مگر نه این است که انسان بذر است و بایستی در این چند روز روزگار گندم شود برای آخرتش؟
    بذر دلم را در دشت وسیعی انداخته‌ام که خاکش شهدا، آفتابش ایمان، بارانش الطاف خداوندگار و اولیاالله است... همه چیز موافق جوانه زدن و روییدنی سرسبز... حالا فقط مانده است من، جنس بذر دل من... بذری که باید از عمق تاریک خاک سربرآورد، مشقت پوست شکافیدن را به جان بخرد و صعوبت روییدن را صبوری ورزد...
   احساس می‌کنم مرا کاشته‌اند و دارند تماشایم می‌کنند ببینند از زیر خاک، هفت رنگِ رنگین‌کمانی کدامین گل خوشبویی یا نهال سربلند کدامین درخت پرثمری خواهم شد؟
   نگرانم مبادا بذر دلم جوانه نزده در تاریکی خاک بگندد یا هنوز قد نکشیده زیر گام‌های بی‌حواس رهگذری ساقه معرفتم بشکند و یا ریشه‌ام در طی باد و باران و توفانی از زمین گسسته شود...
   این بذر کوچک کاشته شده، دعای خیری می‌خواهد قوّت روییدنش.

نوشته شده در جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ || يادداشت شما براي متن


Design By : Pichak