تراوشات یک ذهن بیقرار
چقدر دوام میآورد مگر٬ قلبی که بعد از چشیدن بهشت تو٬ در قفس افتاده باشد؟! حس اُسرا را دارم... _____________________ الٰهی قَلبی مَحْجوب وَ نَفْسی مَعْیوب وَ عَقْلی مَغْلوب وَ هَوایی غالب وَ طاعَتی قَلیل وَ مَعْصیَتی کَثیر وَ لِسانی مُقِر بِالذُّنوب فَکَیْفَ حیلَتی یا سَتّار العُیوب و یا عَلّام الغُیوب اِغْفِر ذُنوبی کُلُّها بِحُرْمَة مُحَمَّد و آل مُحَمَّد یا غَفّار یا غَفّار یا غَفّار...برحمتک یا ارحم الراحمین دارم با خود می اندیشم که چطور می توانم خودم را برایت قربانی کنم. قربانی کردن سنتی نیکوست و چه زیباست آن قربانی ای که به محضرت آورده می شود نفس باشد و چه قهرمانی ست اویی که نفسش را برای رضای تو بسمل کند. الهی! مرا خالص کن از هر چه غیر توست. مرا از دست من ام رهایم کن. __________________________________ پ ن: باید به ابراهیم اقتدا کرد. دلم یکبار دیگر هوس نماز پشت مقام ابراهیم را کرده. این مدت که دست به قلم نبردم، همه ی دلیلش خودت بودی. آخر فقط خودت می دانی که با من، با این دل من چه کرده ای. نمی خواهم که دست به نگاشتن از هرچه رنگ و بو از غیر تو دارد بیالایم. .... دروغ چرا! راست ترین دلیلش را بخواهی این است که مانده ام چگونه اشک هایم را روی این کاغذ و قلم مجازی به اشتراک بگذارم. ... این حس را دوست دارم؛ این شوریدگی ای که این روزها رزق من قرار داده ای یعنی اینکه دلتنگم شده ای، دلتنگ من سراپا تقصیر! مسرور می شوم وقتی می فهمم خودت فرستاده ای دنبالم. ... این اشک ها مخلوطی ست از غم و شادی؛ پس بر من بیفزای این غم شیرینت را مباد آن روز که بی غمت به سر برم. الهی گویا دایرهی لغاتم آنقدر کوچک است که انگار بیگانهام با زبان مادری وگرنه از چه خاطر است انبوه واژگان نگفتهام؟ چادر و مقنعهی احرامم را میپوشم. شاید سفیدی محضاش تناسبی با این ایام نداشته باشد اما باور کن که مناسبت دارد. بگذار با طهارت و سپیدی پا به درون سالی گذارم که این شبها بر مقّدراتش مهر میزنند... که من شورش کردهام علیه خودم که این لباس پرچم انقلاب من است اینکه دوست ندارم جدا شوم از کوی تو، که نمیخواهم دوباره غرق شوم در دنیای خود، که بیزارم از این غبار مانده بر جانم... که اعلام آمادگی ست این که پروردگارا پاکم گردان در این سال و سالهای پس از آن. قدر نوشت: الهی وَ اَعُوذُ بِوَجْهِکَ الکَریم وَ بِجَلالِکَ الْعَظیم اَن یَنْقَضِیَ اَیّامُ شَهْرِ رَمَضانَ وَ لَیالیهِ وَ لَکَ قِبَلی تَبِعَةٌ اَوْ ذَنْبٌ تُؤاخِذُنی بِهِ اَوْ خَطیئَةٌ تُریدُ اَنْ تَقْتَصَّها مِنّی لَمْ تَغْفِرْها لی خدایا پناه می برم به ذات کریمت و جلال بزرگت اینکه بگذرد روزهای ماه رمضان و شبهایش و بر من مسئولیت و گناهی باشد که مرا بدان مواخذه کنی یا خطایی کرده باشم که نبخشی و خواهی که از من انتقام آن را کشی. نگاهم بر ثانیههایی ماندهاست که از پی هم میدوند به شوق رسیدن به شهر خدا. و نگاهم بر دستان خالیام فرومانده که آخرین قطرات شعبان دارد از میان انگشتانم فرومیریزد و من باز ندا برآوردم وااسفاه...چگونه داری خرج میکنی این همه دارایی را؟! که هیچ نمیبینیشان. مناجات شعبانیه پن1: دارد در ذهنم رژه میرود این سوال که در سفرمان در جادهای که مسیر خدا را دارد چقدر به مقصدمان نزدیکیم؟ مرا آدم می خوانند لیک خودم خویش را به نام "حوا" می شناسم منی که هر دم در "هوا" بسر می برم خدایا من قدرتیکه از معصیت باز گردم ندارم مگر آنکه تو به عشق و محبتت مرا بیدار گردانی. مناجات شعبانیه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پارازیت: هفت سالش تمام شد این طفل کوچکم که با من بزرگ شد...
حالا که مرا اهلی خودت کرده ای رهایم مکن!

در این دنیایی که بی وقفه سعی دارد مرا از تو جدا سازد.
الهیٰ!
آزادم ساز!
"آزاده" ام ساز!
دارم به حال خود می اندیشم که اکنون در این وهله از زندگی ام _ اگر بتوان نامش را بندگی گذاشت_ چاقو دست کدام یکمان است؟ دست من و بر گلوی نفس یا دست نفس و بر گلوی من؟

چه نیازی ست سخن گفتن وقتی که تو دوست و یاور من باشی که تمام گفتهها و ناگفتنیهایم را آگاهی.
دوستم باش...دستم باش...چشمم باش...زبانم باش
الهیٰ!
هر که به جهل لب به شکوه باز کند از تو، من که نمیتوانم؛ منی که دو سال ست در همین شبها حسابی شرمندهام کردهای که بیحساب بر من بخشیدهای و من بیحساب هدر دادهام.
پروردگارا به سزایم طردم مکن؛ تربیتم کن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پن: به جنون اعتقاد داری؟ پس شاید درک کنی این شبهای مرا که مدام در ذهنم مرور میشود شبهای قدر و همجواری با علی(ع) و پسرانش علیهم السلام...
یادت باشد قرار نیست همیشه در این سرا اسکان داشته باشی...
باشد در سفر به شهر خدا ره توشه برداریم.
إِلَهِی هَبْ لِی قَلْبا یُدْنِیهِ مِنْکَ شَوْقُهُ وَ لِسَانا یُرْفَعُ إِلَیْکَ صِدْقُهُ وَ نَظَرا یُقَرِّبُهُ مِنْکَ حَقُّهُ
خدایا! مرا قلبی بخش که شوق و عشق، به تو نزدیکش سازد و زبانی عطا کن که صداقت و راستیاش به درگاهت بالا رود و نگاهی بخش، که حقیقتش زمینهساز قرب به تو گردد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پن2: حسی دارم شبیه شوق لحظهی تحویل سال!

اِلهی لَمْ یَکُنْ لی حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ اِلّا فی وَقْتٍ اَیْقَظْتَنی لِمُحَبَّتِک
| Design By : Pichak |
