تراوشات یک ذهن بیقرار
دارم درد می کشم از نبودنت در لحظه هایم... از هرز رفتن ثانیه هایم... از گم شدنم در میان خودم... باید از نو دنبالت بگردم... گم کرده ام تو را... چراغی عطا نما یا نور النور٬ یا منور النور، می ترسم از ظلمت و قصور... یا مدبر النور٬ یا نور کل نور، عطایم نما بصیرت و شعور ____________________________ مرا به خودت مومن کن! همین که هستی سعدی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دردی در سینه دارم٬ انگار سینهام را فشار میدهند٬ انگار مانده باشم میان دیوار و در تاریخ هجری هر کسی، از لحظه ی سیر درونی او آغاز می شود و به هر اندازه که این راه را ادامه دهد، عمر او امتداد می یابد. عمر هر کسی، محصول هجرت اوست ... آیت الله جوادی آملی پن: و البته که خدا جاریست در لحظه لحظه هایمان... من آنجا خدا را نهدیدم و نهشنیدمش اما این را فهمیدم که دلم را از قفسش برداشت و دیگر به من باز نداد.... ثانیه هایی هست که چون شهابی بر آسمان دلم گذر می کنی این سطرها را در حالی مینویسم که هنوز ساعتی از بازگشتم از سفر نور و ملائک و شهدا نگذشته و هنوز غبار این سفر روحانی بر تنم باقیست. چفیه و کولهپشتی و کیف خاکی و کتابها و بستههای فرهنگی سفر هنوز وسط اتاق پخش و پلا ست با این حال خواستم که بنویسم. اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک وقتی که اذن میدهی در هوای تو پرواز کنم یعنی فرصتم میدهی که از کثافتِ زمین فرار کنم. _______________________________ پن1: دعوت که میکنی مرا در خلسهای از شادی و غم فرو میبری...شادی اینکه حواست به من هست و غم از این روی که آنقدر گرد و غبار گرفتهام که لازم میدانی تطهیرم کنی... به هر جهت حواست به من هست خودش یعنی عالمی... جهانی را که معشوق به عاشقش نظر نکند را نمیخواهم. دوستم بدار پن2: سه شنبه روز عروجم به سمت دوست...حلال کنید برای پی بردن به حکمت هر اتفاق در زندگی چه احساس خوبی دارد وقتی می بینی پس از انتظار هرچند تلخ... هرچند بیمزه و یخ... خداوند اکنون با گوارا نوشیدنیای در انتظارت هست.
خدااااا!!!!
شکر!
همین که این دل گاهی برایت نوازنده و این چشم گاه برایت چشمه
همین که زنده ام به عشق تو!
.
.
.
لیک
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
الها! عمل من را در گرو رضایتت و ضرب این دل را "هماره" برای او گردان که او یعنی تو که مسیر همان مسیر توست

و حال تاریخ به تقویم هجری من سال اول است. سال اول هجرتم به سوی تو اگرچه که مرا به پا فراخواندی و من به سر آمدم؛ اما تو خود حکایت مجنونگیهای این دل شوریده را خوب میدانستی و من نه... من که نمیدانستم از آن پس دلم را سراسر مین گذاری میکنی تا با کوچکترین تلنگری سد پلکهایم را بشکانی و سیل اشک به راه اندازی... من که نمیدانستم که بعد از آن٬ روز و شبم میشود آه٬ میشود حسرت... آخر من که نمیدانستم...
تاریخ هجرت پاهایم را همان 14 ام فروردین بگذار و تاریخ هجرت دلم را 26 ام... آخر وقتی که پیش تو بود خوش بود٬ خوش که نه٬ بهتر است بگویم در بُهت بود... گویا در لحظاتی رویاگونه به سر میبرد... بارها گفته بود که آنجا زمین نیست... عالم برزخ است جنس عالمش فرق داشت دیدنی هایش فرق داشت اما این دلِ عالمِ معنا دیدهات (چشیده نه ها٬ دیده) همین که برگشت دیگر تابِ در سینه ماندن نداشت... آخر چطور میماند؟ حیوان اهلی را اگر رهایش کنی میمیمرد دیگر تو خودت حساب دلی را کن که اهلیاش ساختی. از این رو روزهاست که پروازش دادهام به سمت خودتت٬ به سمت صاحبش٬ این دل پیش من مردنی بود... فرستادمش تا شاید یکی از آن صدها پرستوی عاشقی شود که هر لحظه و ثانیه طواف کعبهات میکنند....
میدانی بیدل شدهام...بیدل! آخر عشق تو سنگین بهایی دارد و دل من هر چند حقیرتر از آن است که پیشکش درگاهت شود اما باور کن تنها دارایی این مجنون شده است... این مجنونی که حالا آرزو دارد تا خونش را هم بستانی... آخر نسیه را باید پرداخت و من دوست ندارم مقروض به تو به دیدارت آیم...
عکس ها را دوباره و دوباره مرور میکنم و لحظهی جان دادنم را... لحظهای که روحم میخواهد از کالبد جسم فرار کند تا دوباره پیش تو آرام گیرد.... در حیاط مسجد النبیات قدم بزند و تنها قبة الخضرا را نظاره کند... پشت نردههای بقیع بایستد و آرزو کند کبوتر باشد (آخر میدانی دستهای دخیل شده بر نردههای بقیع سنگینترین بغضهای عالمند که گلو گیرش شدست)... در مسجد شجرهات محرم شود و تمام عمر لبیک گویت باشد... و تا جان در بدن دارد بر گرد محور تو در چرخش و طوافت باشد و همچنان سعی* کند تا دست از جوییدن تو برندارد.
و در اندیشهی آنم که دیگر وعدهی دیدار ما به کی؟ کدامین سال و کدامین روز تاریخ هجری به تقویم دلم را روز مقارنهی چشمان مشتریام با کعبهی خورشیدوشات قرار میدهی؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سعی: سعی بین صفا و مروه
ثانیه هایی که احوال دلم دگرگونه می شود
و من آنگاه منتظر یک نزول می شوم
گاهی نزول باران بر جغرافیای روحم
و گاه هم صاعقه و طوفان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشکی که برای تو بریزد و فکری که برای تو مشوش شود مقدس ست.
در سرزمین من فقط تو پادشاه باش!
الها

سفر نور ما از دوکوهه آغاز شد٬ سرزمین آرامش. حسینهی حاج همت و آن حوض و قبر شهید گمنام درونش و رقص آب و آفتاب و خنکای مجالست کنار قبر شهید... آری مجالست و همنشینی با شهدا به راستی که روح را جلا و طراوت میدهد؛ داخل حسینیه نیز همان آرامش حکم فرماست. یک سکوت مقدس روحانی که فرصت اندیشیدن میدهد؛ وقتی بر روی پرچم های سقف که نام ائمه را داشتند نگاهم را میچرخاندم و رسیدم به بالای سر خودم و دیدم که مابین دو پرچم یا علی ابن ابیطالب (ع) و یا مهدی ادرکنی (عج) نشستهام٬ بیاختیار لبخندی روی لبانم نشست و دعا کردم که در مسیر زندگی نیز زیر پرچم دوازده امام باشم.
و فکه٬ مکهی عاشقان
که سال گذشته من از همین فکه محْرِم شدم و آماده ی سفر
سلام بر آن اعضای تکه تکه شده؛ وقتی که میخواهی تمام خاکهای مقتل الشهدا را در آغوش کشی اما ذره ذره از لای انگشتانت گذر میکند و میریزد؛ شاید دارد می گوید هنوز تو از من نشدهای که مرا در کف گیری.
و باز دوکوهه مأمن آنان که آمادهی پروازند٬ پرواز به سمت دوست به سمت شهادت فی سبیله. وقتی نیمهی شب دل به دریا نه٬ بلکه به آسمان میزنید و راه حسینیه تخریب را پیش میگیرید... حسینیهی تخریب یکی از زندهترین مکانهاست جایی که می شود هنوز صداهای رفت و آمدشان را شنید٬ زمزمههای نمازشان را٬ گریه هاشان را٬ خندههاشان و... وقتی گلویت بغض دل وا میکند و تمام سنگینی این یک ساله را رها میکند خدا را شاکر می شوی که هنوز فطرتت را آنچنان غبار نگرفته که نه بویشان شنوی و نه کویشان بجویی.
و اما هویزه
صدای اذان و صلاة ظهر...مزار علم الهدی و دستان محتاج روی مزارش٬ لازم نیست به چهرههاشان نگاه کنی از روی همین دستها می شود فهمید که چه حاجتی در دل دارند؛ وقتی با حسرت تمام روی سنگ مزار تو دست میکشند٬ میشود فهمید که چقدر در رسیدن به مقام تو٬ به شهادت٬ سوزانند.
اینجا آنقدر شهید و سنگ مزار دارد که هر کدام با شهیدی راز دل به نجوا بگوید. نمیدانم چه شد اما هر چه که بود شهید اشرفطاهری مرا دعوت نمود.
پلاک یا صاحب الزمان میخرم هرچند نه نام مرا روی این پلاک زدهاند نه گروه خونیام را و نه هیچ چیز دیگر٬ اما خیلی دوستش دارم چه هویتی بالاتر از این که صاحب الزمان (عج) نشان هویتت باشد؟!
طلاییه
اینجا از سهراهی شهادت میگویند و من میاندیشم به سهراهیِ نفس و خدا و دنیا که خویش را با کدامین گره زدهام؟! و در کدامین راه گام نهادهام؟!
باد میوزد و چادرم را درست مثل پرچمهای یا فاطمة الزهرا (س) ی آنجا به اهتزاز در میآورد و من میاندیشم که من یک پرچمم٬ چادر من یک پرچم است٬ پرچم اسلام٬ پرچم انقلاب
به سنگر نیمه مخروبهای میرویم هم من و هم خواهرم بوی باکری ها را میشنویم... گوش که تیز کنی مطمئنم که حتی نجواهایی را هم میتوانی شنید...
اروند کنار
گرد و غبار تنفس را تنگ کرده و وسعت نگاهت را محدود. فاو دیدنی نیست راستش را هم بخواهی هر چه دیدنی ست در دل همین اروند است قصهی پلاک ها و کوسه ها یادت هست؟!
خرمشهر و مسجد جامعش٬ سطر سطرهای "دا" ست که رژه میروند در مقابلات
و اما شلمچه
تکرار میکنی شلمچه... حتی نامش شور میآفریند و شوریدگی
پس از روایت گریها آهسته میروی در خلوتی رو به مرز شلمچه رو به کربلا مینشینی... نشستن که نه٬ این خاک آنچنان جذبهای دارد که تو را در خود میکشد؛ دو جا به زانو افتادم یکی در طلاییه و اینک در شلمچه. تمام زمین را در آغوش کشیدم و به اشک چشم٬ به یاد شهید کربلا٬ سقا شدم و زمین شلمچه مرا مادری میکرد.
هنگام بازگشت که میرسد از بلندا که مینگری خیل جمعیت ناگاه تو را به یاد محشر میاندازد انگار ندا دادهاند و اینها جان تازه یافته٬ دارند به سمت ندا میروند.
و اما ندای چه؟ این الفاطمیون؟!
و معراج الشهدای محمودوند
و استخوانهای پنبهپیچ و کفن شده
و تنها نگاه شدن
مرا دیگر چه حرف که اینان خود به بهترین طریق فنای فی الله شدن را تعبیر نمودهاند
قطار سوت میکشد و از این دیار دور می شود پروردگارا مرا اما از شهدا دور مگردان!
تو حوض کوثری، مطهرم نما!
و دوستدارت قرارم بده

باید بگذاری حسابی دم بکشد...
آنوقت نوشیدنش دلچسبتر ست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| Design By : Pichak |

