کاغذ و قلم

   همیشه بهمن ماه­ ها برای من بوی ...

  نه بگذار اینگونه شروع کنم... سه سال بود که بهمن ماه ها برای من بوی...

[می­روم توی فکر] سه سال... آری 89 بود.

  همان سالی که برای اولین بار پایم به عتبات رسیده بود، رفته بودم کربلا را با همین چشم­ ها و همین پاها و دست­ ها لمس کرده بودم و شش ماه بعدترش حالا به طرزی شگفت برای اولین بار آمده بودم همان سرزمینی را که کربلای ایران می ­نامندش را با همان چشم­ ها و دست­ ها و پاهای کربلا دیده لمس کنم؛ و این­ها مقدمه ­ای شد که از همان فکه، مُحرمِ مکه شوم، تا در کمتر از یک ماه دیگر خود را برای اولین بار در لباس احرام عمره ببینم.

   فکرش را که می ­کنم می­بینم سال 89 را باید نقطه ­ی عطف زندگی­­ ام بنامم، نقطه ­ی آغاز هجرت من، نقطه ­ی تولد دوباره ام...

   حالا اصلا نمی ­خواستم این­ها را بگویم، می خواستم از بهمن ماه ­ها بگویم. بهمن ماه ­هایی که از سال 89 به این طرف برای من دیگر بوی خاک و اشتیاق و پرواز را می­داد...

بهمن ماه ­هایی که هر آن منتظرش بودم تا بدوم در دفتر بسیج و بگویم من را هم راه بدهید...

  امسال اما بهمن ماهش بوی بی­مهری می­دهد...تا کنون جایی دلِ نگرانِ مرا خریدار نبوده است... راستش را بخواهی ته دلم می­ ترسم نکند امسال طفل نوپای چهار ساله ام تلف شود... دل نگرانم، دل نگران...

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ || يادداشت شما براي متن

   دارم به لحظه‌ی دیدار نزدیک‌تر می‌شوم... باید وسایل سفر را جمع کنم و در این میانه همه‌اش تصویر شلمچه جلوی چشمانم به نمایش در می‌‌آید... وقتی که چادر روی سر کشیده و روی خاک‌های شلمچه نشسته‌بودم و برای دل بیچاره‌ی دور افتاده‌ی خودم می‌گریستم که یک آن نام مرا صدا زدند به عنوان زائر کوی‌ات...
   لباس‌هایم را درون ساک می‌گذارم و یاد گریه‌هایی که در آغوش لیلا و فهیمه کردم می‌افتم...
   قرآنم را درون کیفم می‌گذارم و یاد نجواهایم با امام حسین و حضرت ابالفضل علیهماالسلام می‌افتم...
   تسبیحم را از درون جانمازم برمی‌دارم... بو می‌کشم بوی حرم و یاد مشهد دارد... و نگاهم به چادر یک دست سفید احرامم می‌افتد درون جانماز... که تصویر بیت الله عتیق را جلوی چشمانم نقش می‌زند و یادم می‌آورد درست الان دومین سال به تاریخ هجری من است... دومین سالی که چشمانم بی‌واسطه‌ی صفحه‌های نمایش به کعبه‌ات افتاد و مرا یک دل نه صد دل دیوانه و مجنون ساخت...
   چقدر زود می‌گذرند این ساعت‌های لعنتی... باید ساعت دلم را در حدود عمره به خواب ببرم تا دیگر تکان نخورد... تا هنوز مُحرِم باشم... تا در هر لحظه و ثانیه خویش را در حضور روبه‌رو با تو بیابم...
دارم به پیش ضامن دل‌ها می‌روم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ || يادداشت شما براي متن

   کاش بر نمی‌گشتم. کاش مقیم آستان خاک‌نشینان افلاکی می‌شدم. کاش پاهایم را روی مین‌ها جا می‌گذاشتم تا دیگر پایی برای باز آمدن نداشتم.

   کاش کاش کاش... کاش می‌شد در وطن افلاکی ماند...

   اکنون که ساعتی‌ست از این سفر نور بازگشته‌ام احساس می‌کنم تمام جان و دلم را باز گذاشته‌ام و آمده‌ام...دردی که در سینه سوز می‌کشد دردی شبیه درد مدینه دارد... بغض‌هایی که بعد از زیارت حسرت‌بار پشت پنجره‌ها گریبان‌گیر گلو می‌شد... حالا که فکر می‌کنم می‌پندارم بی‌جهت نبوده‌ست که مرا به خاک بقیع راه ندادند٬ مرا که این‌بار٬ دل‌کندن از خاک‌های مطهر به ابدان شهیدان تا این حد سخت آمده‌ست٬ بی شک دل‌کندن از خاک بقیع به کشتن می‌داد...

   کاش می‌شد به بیابان گردی‌ها ادامه داد آخر می‌دانی من آنجاها تو را جستجو می‌کردم...از مشهد تا نجف و کاظمین و سامرا و کربلا...از مدینه تا مکه... از دوکوهه تا شرهانی و طلاییه و شلمچه و در هر کجای دیگری که شنیده بودم ردّی از تو را دیده‌اند٬ کو به کو به دنبالت دویدم اما ندیدمت...خواندمت اما به گوش جسم صدایت نشنیدم... باریدیمت بارها و بارها و بارها...

   حالا اینجا باید دوباره از نو در میان این همه دود هوا و غبار دل‌ها و کثافت خیابان‌ها راه بروم و پای دامن روحم را بالا بگیرم تا مبادا بعد از غسل تطهیری که در بزم الهی شما کرده‌ام آلوده شود...

مرا این قفس بسیار تنگ است...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن: این راهیان نور با همه‌ی راهیان نور فرق داشت...امام حسین علیه‌السلام به حرمت مادرش فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله‌علیها من حقیر کمترین را به پابوسی پسرش علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام دعوت کرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ || يادداشت شما براي متن

 

  این سطرها را در حالی می‌نویسم که هنوز ساعتی از بازگشتم از سفر نور و ملائک و شهدا نگذشته و هنوز غبار این سفر روحانی بر تنم باقی‌ست. چفیه و کوله‌پشتی و کیف خاکی و کتاب‌ها و بسته‌های فرهنگی سفر هنوز وسط اتاق پخش و پلا ست با این حال خواستم که بنویسم.
   سفر نور ما از دوکوهه آغاز شد٬ سرزمین آرامش. حسینه‌ی حاج همت و آن حوض و قبر شهید گمنام درونش و رقص آب و آفتاب و خنکای مجالست کنار قبر شهید... آری مجالست و همنشینی با شهدا به راستی که روح را جلا و طراوت می‌دهد؛ داخل حسینیه نیز همان آرامش حکم فرماست. یک سکوت مقدس روحانی که فرصت اندیشیدن می‌دهد؛ وقتی بر روی پرچم های سقف که نام ائمه را داشتند نگاهم را می‌چرخاندم و رسیدم به بالای سر خودم و دیدم که مابین دو پرچم یا علی ابن ابیطالب (ع) و یا مهدی ادرکنی (عج) نشسته‌ام٬ بی‌اختیار لبخندی روی لبانم نشست و دعا کردم که در مسیر زندگی نیز زیر پرچم دوازده امام باشم.
   و فکه٬ مکه‌ی عاشقان
که سال گذشته من از همین فکه محْرِم شدم و آماده ی سفر
سلام بر آن اعضای تکه تکه شده؛ وقتی که می‌خواهی تمام خاک‌های مقتل الشهدا را در آغوش کشی اما ذره ذره از لای انگشتانت گذر می‌کند و می‌ریزد؛ شاید دارد می گوید هنوز تو از من نشده‌ای که مرا در کف گیری.
   و باز دوکوهه مأمن آنان که آماده‌ی پروازند٬ پرواز به سمت دوست به سمت شهادت فی سبیله. وقتی نیمه‌ی شب دل به دریا نه٬ بلکه به آسمان می‌زنید و راه حسینیه تخریب را پیش می‌گیرید... حسینیه‌ی تخریب یکی از زنده‌ترین مکان‌هاست جایی که می شود هنوز صداهای رفت و آمدشان را شنید٬ زمزمه‌های نمازشان را٬ گریه هاشان را٬ خنده‌هاشان و... وقتی گلویت بغض دل وا می‌کند و تمام سنگینی این یک ساله را رها میکند خدا را شاکر می شوی که هنوز فطرتت را آنچنان غبار نگرفته که نه بویشان شنوی و نه کویشان بجویی.
   و اما هویزه
صدای اذان و صلاة ظهر...مزار علم الهدی و دستان محتاج روی مزارش٬ لازم نیست به چهره‌هاشان نگاه کنی از روی همین دست‌ها می شود فهمید که چه حاجتی در دل دارند؛ وقتی با حسرت تمام روی سنگ مزار تو دست می‌کشند٬ می‌شود فهمید که چقدر در رسیدن به مقام تو٬ به شهادت٬ سوزانند.
اینجا آنقدر شهید و سنگ مزار دارد که هر کدام با شهیدی راز دل به نجوا بگوید. نمی‌دانم چه شد اما هر چه که بود شهید اشرف‌طاهری مرا دعوت نمود.
پلاک یا صاحب الزمان می‌خرم هرچند نه نام مرا روی این پلاک زده‌اند نه گروه خونی‌ام را و نه هیچ چیز دیگر٬ اما خیلی دوستش دارم چه هویتی بالاتر از این که صاحب الزمان (عج) نشان هویتت باشد؟!
   طلاییه
اینجا از سه‌راهی شهادت می‌گویند و من می‌اندیشم به سه‌راهیِ نفس و خدا و دنیا که خویش را با کدامین گره زده‌ام؟! و در کدامین راه گام نهاده‌ام؟!
باد می‌وزد و چادرم را درست مثل پرچم‌های یا فاطمة الزهرا (س) ی آنجا به اهتزاز در می‌آورد و من می‌اندیشم که من یک پرچمم٬ چادر من یک پرچم است٬ پرچم اسلام٬ پرچم انقلاب
به سنگر نیمه مخروبه‌ای می‌رویم هم من و هم خواهرم بوی باکری ها را می‌شنویم... گوش که تیز کنی مطمئنم که حتی نجواهایی را هم می‌توانی شنید...
   اروند کنار
گرد و غبار تنفس را تنگ کرده و وسعت نگاهت را محدود. فاو دیدنی نیست راستش را هم بخواهی هر چه دیدنی ست در دل همین اروند است قصه‌ی پلاک ها و کوسه ها یادت هست؟!
   خرمشهر و مسجد جامعش٬ سطر سطرهای "دا" ست که رژه می‌روند در مقابل‌ات
   و اما شلمچه
تکرار می‌کنی شلمچه... حتی نامش شور می‌آفریند و شوریدگی
پس از روایت گری‌ها آهسته می‌روی در خلوتی رو به مرز شلمچه رو به کربلا می‌نشینی... نشستن که نه٬ این خاک آنچنان جذبه‌ای دارد که تو را در خود می‌کشد؛ دو جا به زانو افتادم یکی در طلاییه و اینک در شلمچه. تمام زمین را در آغوش کشیدم و به اشک چشم٬ به یاد شهید کربلا٬ سقا شدم و زمین شلمچه مرا مادری می‌کرد.
هنگام بازگشت که می‌رسد از بلندا که می‌نگری خیل جمعیت ناگاه تو را به یاد محشر می‌اندازد انگار ندا داده‌اند و این‌ها جان تازه یافته٬ دارند به سمت ندا می‌روند.
و اما ندای چه؟ این الفاطمیون؟!
   و معراج الشهدای محمودوند
و استخوان‌های پنبه‌پیچ و کفن شده
و تنها نگاه شدن
مرا دیگر چه حرف که اینان خود به بهترین طریق فنای فی الله شدن را تعبیر نموده‌اند
   قطار سوت می‌کشد و از این دیار دور می شود پروردگارا مرا اما از شهدا دور مگردان!

اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ || يادداشت شما براي متن

   راهی نور بودم...نمی‌دانم اما چقدر نگهدار این نور خواهم بود. دعایم کنید.

__________________________

   سفرنامه

نوشته شده در جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ || يادداشت شما براي متن


Design By : Pichak