کمک کن کمی بلندتر بپرم

   گذشت، یکسال از من و روزهایی که باید می‌ساختمشان گذشت... گذشت و حالا امشب پرونده‌ی مرا به حضورت می‌آورند تا بخوانی و امضا کنی. اگرچه که هر روز و شب به حال من واقفی و از اندوخته و سوخته‌ام باخبری ولی اینکه یکباره یکسال گذشته‌ام را به تو عرضه کنند و بخواهی با ترازوی لیاقت و استحقاق مرا اندازه کنی و تقدیر امسالم را امضا کنی مرا از خویشتن می‌ترساند.
که چقدر نسبت به خدای خویش و نسبت به ولی خدای خویش بر روی زمین کاهلم.
یابن‌الحسن ببخش مرا، دلخوشی من فقط سلام‌های روزانه‌ام به شماست.


بیست و دوم رمضان المبارک 1435 ق

______________________________________

بی ربط نوشت: نگاهی به آرشیو کنی می‌بینی کاغذ و قلم ده سالگی‌اش را تمام کرد...

/ 6 نظر / 49 بازدید
قلم

سلام. خدا قوت طاعات وعبادات قبول[گل] التماس دعا .بهم سر بزنی خوشحال میشم[لبخند]

m

[گل]

mq1

نمی دونم ما تا کی باید بشینیم و این و اون رو واسطه قرار بدیم، بجای اینکه خودمون دست بکار شیم! منظورم اینه که : باید خودمون آدم خوبی باشیم نه اینکه یابن الحسن شفاعتمون بکنه![سوال]

رسم گمنامی

سلام از وقتی من رفتم اینستاگرام دیگه کسی انگیزه نوشتن نداره:-) تو اینستاگرامم مطلب میزارم ک گذاشته باشم.صرفا جهت سپری کردن جوانی فلک زده!

شیرین

التماس دعا بانو جان[رویا]

عمو محمد

یادش بخیر .... 10 سال گذشت.....فاطی ما هم بزرگ شده......الان شده فاطمه خانم....خدا نگرش داره......ازدواج کرده ...شایدم بچه داشته باشه.......نمی دونم!!! یادم میاد بچه پر شر و شوری بودی.....بهت گفتم کتاب توانگران چگونه می اندیشند رو بخون....تو هم خوندی و خوشت اومد......از نوشته هات خوشم میومد.....هنوزم معتقدم تو نویسنده بزرگی میشی......خدا تو ابجی هاتو واسه باباو مامانت نگر داره ....... مزاحمت نمیشم....... عمو محمد